دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
سالک آمد تا جناب جبرئیلهمچو موری مرده پیش ژنده پیل
ظالمان کردند مردی را اسیرریختند آبی برو چون زمهریر
مار افسایی یکی حربه بدستکرده بد بر مار سوراخی نشست
آن یکی درخواند مجنون را ز راهگفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرارروز و شب در شهر میگردید خوار
پیره زالی برد پیش بوسعیدکودکی را تا بود او را مرید
پادشاهی دختری دارد چو ماهتو درون خانه باشی قعر چاه