دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک اسراف کرده در طلبپیش اسرافیل آمد جان به لب
کرد در کشتی یکی گبری نشستموج برخاست و شد آن کشتی ز دست
کشتئی آورد در دریا شکستتختهٔ زان جمله بر بالا نشست
بود شاهی را غلامی سیمبرهم ادب از پای تا سر هم هنر
داشت آن سلطان که محمودست نامسرکش و بی باک و خونی یک غلام
گفت روزی شبلی افتاده کاردر بردیوانگان شد سوکوار
سوی آن دیوانه شد مردی عزیزگفت هستت آرزوی هیچ چیز
بود مجنونی بغایت گرسنهسوی صحرا رفت سر پا برهنه
خواجهای در شهر ما دیوانه شدوز خرد یکبارگی بیگانه شد