دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
سالک سرکش سر گردن کشانپیش عزرائیل آمد جان فشان
دفن میکردند مردی را بخاکشد حسن در بصره پیش آن مغاک
بر سر گوری مگر بهلول خفتهمچنان خفته از آنجا مینرفت
آن یکی دیوانه بر گوری بخَفتاز سرِ آن گور یک دم مینرفت
آن یکی دیوانه را از اهل رازگشت وقت نزع جان کندن دراز
در زمستان یک شبی بهلول مستپای در گل میشد و کفشی بدست
بیدلی را گفت آن پیر کهنحق بود ظالم روا هست این سخن
آب بسیار آن یکی در شیر کردحق تعالی گاو را تقدیر کرد
بر سر خاکی زنی خوش میگریستگفت مجنونیش کاین گریه زچیست
نوح پیغامبر چو از کفّار رَستبا چهل تن کُرد بر کوهی نشست
عیسی مریم که بودی شاد اوچون زمرگ خویش کردی یاد او
چون برآمد جان باقی از خلیلباز پرسیدش خداوند جلیل
چون سکندر را مسخر شد جهانوقت مرگ او درآمد ناگهان