دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
سالک آمد پیش کرسی دل شدهخاک زیر پایش از خون گل شده
در رهی میرفت هارون الرشیدبود تابستان و آبی ناپدید
رفت نوشروان درآن ویرانهٔدید سر بر خاک ره دیوانهٔ
خسروی قصری معظم ساز کرداوستاد کار کار آغاز کرد
ناگهی بهلول را خشکی بخاسترفت پیش شاه ازوی دنبه خواست
بامدادی شهریار شاد کامداد بهلول ستمکش را طعام
رفت سنجر پیش زاهر ناگهیگفت از وعظیم ده زاد رهی
یافت پیری یک درم سیم سیاهگفت بر باید گرفت این را ز راه
خواجهٔ اکافی آن برهان دینگفت سنجر را که ای سلطان دین
شاه دین محمود سلطان جهانداشت استادی بغایت خرده دان
رفت یک روزی مگر بهلول مستدر بر هارون و بر تختش نشست