دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک آمد لوح را رهبر گرفتچون قلم سرگشته لوح از سرگرفت
گفت چون صحرا همه پربرف گشترفت ذوالنون در چنان روزی بدشت
بود خوش دیوانهٔ در زیر دلقگفت هر چیزی که در وی ماند خلق
بود مردی چست خوش خوش نام اوحق تعالی کرده نامش دام او
آن یکی دیوانه در بغداد شدیک دکان پر شیشه دید او شاد شد
ناگهی معشوق طوسی را مگربود بر بازار عطاران گذر
بود مجنونی بدست آئینهٔچون بکردی جمعه هر آدینهٔ
سجدهٔ میکرد ابلیس لعینگفت عیسی در چه کاری این چنین
گفت یک روزی سلیمان کای الهبهر من ابلیس را آور براه