دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
سالک صادقدَم ِ نیکوسرشتآمد از صدق طلب پیش بهشت
گرم شد یک روز شیخ بایزیدگفت اگر خواهد خداوند مجید
عاشقی میمرد چون دل زنده داشتلاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
چون زلیخا شد ز یوسف بیقراربا میان آورد عشقش از کنار
گشت مجنون هر زمان شوریده ترهمچنان در کوی لیلی شد مگر
بود مردی از عرب در کار خامخوش به پنج انگشت میخوردی طعام
بر سر منبر امامی رفته بودگرم گشته این سخن میگفته بود
گفت محمود و ایاز سیمبرفخر کردند ای عجب با یکدگر
رهبری بودست الحق رهنمایمیهمانی خواست یک روز از خدای
آن یکی دیوانهٔ عالی مقامخضر او را گفت ای مرد تمام
گفت هارون عشق مجنون میشنودآن هوس او را چو مجنون در ربود
سایلی پرسید از آن دانای پاککاخرت چیست آرزو در زیر خاک
داشتی در راه ایاز سیمبرخانهٔ هر روز بگشادیش در