دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
سالک جان پرور عالم فروزپیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز
پاک دینی گفت این نیکو مثلکانکه دنیا جست هست او چون جعل
وقت غز خلقی بجان درماندههر کسی دستی ز جان افشانده
شد بگورستان یکی دیوانه کیشده جنازه پیشش آوردند بیش
میدوید آن عامی زیر و زبرتا نماز مرده در یابد مگر
آن یکی دیوانه میشد غرق شوردفن میکردند مردی را بگور
مرغکی بانگی زد و لختی بجستسر بجنبانید و بر شاخی نشست
بوسعید مهنه شیخ محترمبود در حمام با پیری بهم
در رهی میرفت هارون گرمگاهدید میلی سر بر آورده براه
عهد پیشین را یکی استاد بودچارصد صندوق علمش یاد بود
هست در دریا یکی حیوان گرمنام بوقلمون و هفت اعضاش نرم
عیسی مریم به غاری رفته بوددر میان غار مردی خفته بود