دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
سالک آمد با دو چشم خون فشانچون زمین افتاد پیش آسمان
بامریدان شیخی از راه درازآسیا سنگی همی آورد باز
شد بر دیوانهٔ آن مرد پاکدید او را در میان خون و خاک
آن یکی دیوانهٔ میگفت زارکز همه عالم مرا اینست کار
کاملی گفتهست از پیران راههر که عزم حج کند از جایگاه
هست مرغی همچو آتش بیقرارروز و شب گردنده گرد شاخسار
پادشاهی دختری دلبند داشتهر دو عالم وقف یک یک بند داشت
صوفئی را گفت مردی از رجالکای جهان گردیده چون داری تو حال
داشت اندر خانه اسحق ندیمبندهٔ در خدمت او مستقیم
یک کلیچه یافت آن سگ در رهیماه دید از سوی دیگر ناگهی
طالبی را کاو طلب میکرد رازگفت یک روزی اویس پاکباز
سائلی جویندهٔ راه کمالکرد او از شیخ گرگانی سؤال
بوعلی طوسی ز عشق آشفته بودهمچو آب زر سخن میگفته بود