دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
سالک سرگشته چون مستی خرابشد دلی پرتاب پیش آفتاب
خسروی روزی غلامی میخریدکافتابش پیش مرکب میدوید
در رهی محمود میشد با سپاهدید پیری پشته در بسته براه
سایلی خفاش را گفت ای ضعیفبیخبر ماندی ز خورشید شریف
کردروزی چند سارخگی قراربر درختی بس قوی یعنی چنار
پادشاهی در رهی میشد پگاهخاک بیزی میگذشت آنجایگاه