دفتر شعر
۵ شعر در این دفتر
سالک آمد پیش آتش سر زدهآتشی از دل بخرمن در زده
در رهی میرفت عیسی غرق نورهمرهیش افتاد نیک از راه دور
در رهی محمود میشد با سپاهاز سپاه و پیل او عالم سیاه
گفت چون مسعود آن شاه درشتخشمگین شد از حسن زارش بکشت
بود مجنونی چو در کار آمدیگاه گاهی سوی بازار آمدی