دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
سالک سلطان دل درویش زادبا سری پر خاک آمد پیش باد
گفت یک روزی همایی میپریدلشکر محمود هرکورا بدید
بود دزدی دولتی در وقت خفتدر وثاق احمد خضرویه رفت
آن یکی حمال خوش بنشسته بودرشتهٔ حمالیش بگسسته بود
خونئی را زار میبردند و خوارتا درآویزند سر زیرش ز دار
از نیاز بندگی آن پادشاهپیش مردی رفت از مردان راه
کاملی گفتهست دانی مرد کیستنیست مرد انک او تواند شاد زیست
عیسی مریم بخواب افتاده بودنیم خشتی زیر سر بنهاده بود
کرد پیغامبر مگر روزی گذرناودانی گل همی در زد عمر
بود شهری بس قوی اما خرابپای تا سر شوره خورده زآفتاب