دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک آمد پیش کوه گوهریگفت ای مشغول گوهر پروری
طالبی مطلوب را گم کرده بودروز و شب سر در جهان آورده بود
صوفئی رادید یک روزی نظامدر وفا و عهد و در صفوت تمام
بس عجب دیوانهٔ فرتوت بوددایمش نه جامه و نه قوت بود
هندوئی بودست چون شوریدهٔدر مقام عشق صاحب دیدهٔ
رابعه یک روز در وقت بهارشد درون خانهٔ تاریک و تار
آن یکی پرسید از مجنون مگرکز کدامین سوی قبله ست ای پسر
در حرم بادی مگر میجسته بودشیخ نصرآباد خوش بنشسته بود
کرد عمرو قیس را مردی سؤالگفت اگر فردا خدای ذوالجلال