دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک آمد پیش دریای پر آبگفت ای از شور او مست و خراب
این سخن نقل است زاسکندر که گفتهرچه گیری معتدل باید گرفت
خواجه اکافی درآمد در سخنخلق میبالید ازو چون سرو بن
شبلی آن کز مغز معنی راز گفتاین حکایت از برادر باز گفت
گفت ایاز آمد بر سلطان پگاهچهرهٔ گلناریش مانند کاه
کرد درویشی ز درویشی سؤالکآرزویت چیست ای درویش حال
عاشقی روزی مگر خون میگریستزو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
بود مجنونی همیشه بی کلاهبرهنه سر میشدی دایم براه
در رهی میرفت شبلی دردناکدید دو کودک در افتاده بخاک