دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
سالک شوریدهٔ پاک اعتقادآمد از دریا برون پیش جماد
کشتئی افتاد در غرقاب سختبود در کشتی حریصی شور بخت
خواجهٔ در نزع جمعی را بخواستگفت کار من کنید ای جمع راست
آن وزیری را چو آمد مرگ پیشکرد حیران روی سوی قوم خویش
در رهی داود طائی بی قرارمیشد و تعجیل بودش بیشمار
پیش آن دیوانه شد مردی جوانگفت دارم پیرمردی ناتوان
بود بهلول از شراب عشق مستبر سر راهی مگر بر پل نشست
رفت با بهلول هارونالرشیدسوی گورستان بر خاکی رسید
بود مردی در سخاوت بی بدلهرچه بودی خرج کردی بی خلل
پیش حیدر آمد آن درویش حالکرد ازان دریای دانش سه سؤال
ابن سیرین گفت جانم در جسدبر کسی هرگز نبرد الحق حسد
نان پزی دیوانه و بیچاره شدوز میان نان پزان آواره شد
میگریست آن بیدل دیوانه زارآن یکی گفتش چرائی اشکبار