دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
سالک آمد چون شکر پیش نباتگفت ای سرسبزیت زآب حیات
بامدادی بود محمود از پگاهبرنشست از بهر حربی با سپاه
خواجهٔ مجنون شد و مبهوت گشتبیدل و بی قوت و بی قوت گشت
بود آن دیوانهٔ در اضطراردر مناجاتی شبی میگفت زار
بود دیوانه مزاجی گرسنهدر رهی میرفت سر پا برهنه
بود صاحب عزلتی در گوشهایاز جهان نه زادی و نه توشهای
نازنین شوریده میشد ناگهیبود هم سرما و هم گل در رهی
بود شوریده دلی دیوانهٔروی کرده در بن ویرانهٔ
شد مگر دیوانه شبلی چند گاهبرد با دیوانه جایش پادشاه
در رهی میرفت مجنونی عجببود پای و سر برهنه خشک لب
بود آن دیوانه دل برخاستهوز غم بی نانیش جان کاسته
بر شره میخورد مجنونی طعامشکر حق میگفت شکری بردوام
نازنین شوریدهٔ درگاه بودپیشش آمد زاهدی در راه زود