دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
سالک آمد نه درو عقل ونه هوشوحشی آسا تنگدل پیش وحوش
بیدلی را بود مالی بر کسیدر تقاضا رنج میدادش بسی
بیدل دیوانهٔ در حال شدپیش دکان یکی بقال شد
نازنین میرفت و بس شوریده بودگفتی از سرباز خوابی دیده بود
روستائیی بشهر مرو رفتدر میان مسجد جامع بخفت
پیش شیخی رفت مردی نامداراز سر بی خویشئی بگریست زار
بود ملاحی معمر کار دانزو کسی پرسید کای بسیار دان
در میان دشمنان پیری کهندوستی راگفت ای نیکو سخن
دیر میآمد یکی از آب بازصوفیان کرده زفان در وی دراز
کرد ازمکه عمر عزم سفردر سرای آبستنی بودش مگر
گفت رکن الدین اکافی مگرمی فشاند اندر سخن روزی گهر
مرتضی را گفت مردی نامورتو چه میدانی بعالم بیشتر
سالخورده پیر زالی تنگدستکرده بودی پیش گورستان نشست
آن یکی پرسید از عباسه بازگفت ای نطقت کلید گنج راز
مفتئی را دید آن پرهیزگاربر در سلطان نشسته روز بار