دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
سالک آمد پیش حیوان دردناکنه امید امن ونه بیم هلاک
شیر دین سفیان ثوری شمع شرعگفت قوم خویش را کای جمع شرع
موسی عمران یکی شاگرد داشتکو به استادی بسی سر میفراشت
آن یکی را دیگری سختبز گرفتی تو مرا ای شور بخت
بود برنائی بغایت کاردانتیز فهم و زیرک و بسیار دان
در رهی میشد سنایی بیقراردید کناسی شده مشغول کار
مرگ را مردی بجان مشتاق شدپیش خواجه بوعلی دقاق شد