دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
سالک دلدادهٔ بیدل دلیرپیش جن آمد ز جان خویش سیر
گفت با مجنون شبی لیلی برازکای بعشق من ز عقل افتاده باز
بود مجنونی عجب نه سر نه بنکز جنون گستاخ میگفتی سخن
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهرروز عیدی بود بیرون شد ز شهر
موسی عاشق امام غرب و شرقچون همه تن بودش اندر عشق غرق
بیدلی بودست جانی بیقرارسربرآوردی و گفتی زار زار
آن یکی دیوانه سرافراشتهسر بسوی آسمان برداشته
آن یکی دیوانه در برفی نشستهمچو آتش برف میخورد از دو دست
آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواستگفت من بی برگم این کار خداست
آن یکی دیوانهٔ پرسید رازکای فلان حق را شناسی بی مجاز
بود ازان اعرابی شوریده رنگکرد روزی حلقهٔ کعبه بچنگ
بود مجنونی نکردی یک نمازکرد یک روزی نماز آغاز باز
چون تجلی بر رخ موسی فتادشور ازو در جملهٔ دنیا فتاد
گفت آن دیوانه بس بی برگ بودزیستن بر وی بتر از مرگ بود
بیدلی از خویش دست افشانده بودتنگدل از دست تنگی مانده بود
گاو ریشی بود در برزیگریداشت جفتی گاو و او طاق از خری