دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک آمد پیش آدم خون فشانتا ازان دم یابد از آدم نشان
بندهٔ را امتحان میکرد شاهخواند یک روزیش پیش خود پگاه
آن یکی در پیش شیر دادگرذم دنیا کرد بسیاری مگر
پور ادهم کو دلی بیخویش داشتقرب صد اشهب در آخور بیش داشت
گفت بوسعد آن امام ارنبیمجلسی میگفت از قول نبی
آن جوانی بود الحق بی خبررفت پیش شیخ حلوائی مگر
سائلی پرسید از آن شوریده حالگفت اگر نام مهین ذوالجلال
ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤالکز کجا سازی تو قوتی حسب حال
شیخ گرگانی مگر آن شمع شرعمیشد اندر شارعی با جمع شرع