دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک جان بر لب دل پر نیازگفت با داود داء ود باز
خواند داود پیامبر شست سالبر سر خلقان زبور ذوالجلال
گفت محمود آن خدیو کامگارمیخرید از بهر خود برده هزار
بود جامی لعل در دست ایاسقیمت او برتر از حد و قیاس
بود آن دیوانهٔ از عشق مستکرد بر بالای خاکستر نشست
بود اندر خدمت سلطان کسیکرده بود او خدمت سلطان بسی
عاشقی میرفت سوی حج مگرشد بر معشوق بر عزم سفر
موسی عمران همی شد سوی طورزاهدی را دید در ره غرق نور
عشق لقمان سرخسی زور کردسوی صحرا بردش و در شور کرد