دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک دل مردهٔ درمان طلبپیش روح اللّه آمد جان به لب
آن سگی مرده براه افتاده بودمرگ دندانش ز هم بگشاده بود
با رفیقی شب روی فرزانهٔشد بدزدی نیم شب درخانهٔ
گشت پیدا یک کبوتر نازنینرفت موسی را همی در آستین
در مصافی پادشاه حق شناسیافت از خیل اسیران بی قیاس
آن زنی اندر زنا افتاده بودوز ندامت تن بخون در داده بود
کافری پیش خلیل آمد فرازگفت نانی ده بدین صاحب نیاز
گفت ذوالنون است کان دانای رازچون کند از هم بساط مجد باز
شد جوانی را حج اسلام فوتاز دلش آهی برون آمد بصوت