دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سالک آمد موج زن جان از وفاپیش صدر و بدر عالم مصطفی
مصطفی چون آمد از معراج دروام میخواست از جهودی جومگر
از اکابر بود شیخی نامداردید در خواب آن بزرگ کامگار
بایزید از خانه میآمد پگاهاوفتاد آنجا سگی با او براه
دعوئی بد صوفی درویش راسوی قاضی برد خصم خویش را
عورتی را کودکی گم گشته بوددل از آن دردش بخون آغشته بود
مالک دینار شب بیدار بودروز نیز از سوز دل در کار بود
بود درویشی بغایت غم زدهآن یکی گفتش که ای ماتم زده
در میان جمع یک صاحب کمالکرد محی الدین یحیی را سؤال