دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
سالکی کاسرار قدسش دایه بودپیش حس آمد که اول پایه بود
گفت وقت حلق خلقی در حجازبهر سنت موی میکردند باز
غافلی میشد بصحرا روز برفدید مردی را ز مردان شگرف
ابن ادهم چون ادا کردی نمازدست بنهادی به روی خویش باز
رفت آن غافل سوی مسجد فرازتا کسی دم زد بپرداخت از نماز
بود کشتی گیر برنائی چو ماهسرکشان را سرنگون کردی براه
آن غریبی را وزارت داد شاهیافت عمری در وزارت آب و جاه
دید شیخی پاک دینی را بخوابچون سلامش گفت نشنود او جواب
آن یکی دیوانه حیران میشتافتکلهٔ در راه گورستان بیافت
کرد مجنونی بگورستان نشستمردهٔ را سر در آورده بدست
آن یکی عیسی مریم را چه گفتگفت ای طاق ترا خورشید جفت
خسروی میرفت در صحرا و شخبا سپاهی در عدد مور و ملخ