دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
سالک آتش دل شوریده حالشد ز خیل حس برون پیش خیال
بوعلی دقاق آن شیخ جهانشد بنزدیک مریدی میهمان
کاملی گفتهست کز بیم گناهگر نبودی پیش حاصل رنج راه
خواندمحمود را سر بی خویشئیعاشقی را مانده در درویشئی
یک شبی میگفت یحیی ابن المعادگر مرا بخشند دوزخ در معاد
در رهی میشد سلیمان با سپاهدید جفتی صعوه را یک جایگاه
در مناجات آن بزرگ کاردانگفت ای دانندهٔاسرار دان
یوسف صدیق در زندان شاهدید روح القدس را آنجایگاه
کرد محمود از برای احترامیک شبی آزاد بسیاری غلام
در رهی میرفت بس زیبا زنیدید مردی چشم زن چون رهزنی
رفت دزدی در سرای رابعهخفته بود آن مرغ صاحب واقعه
شد مگر معشوق طوسی ناتواندر عیادت رفت پیشش یک جوان
بود محمود و حسن در بارگاهگشته هم خلوت وزیر و پادشاه