دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
سالک بگذشته از خیل خیالپیش عقل آمد بجسته از عقال
چون سکندر با حکیم و با خفیرماند اندر غار تاریکی اسیر
بلعمی کو مرد عهد خویش بودچارصد سالش عبادت بیش بود
بود پیری عاجز و حیران شدهسخت کوش چرخ سرگردان شده
در بر دیوانهٔ شد عاقلیدید آن دیوانه را غمگین دلی
در شبی کز میغ شد عالم سیاهبود مجنونی در افتاده به راه
بود مجنونی همه در دشت گشتگاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت
بر زفان میراند یحیی بن المعادکای خداوندان علم و اعتقاد
خلق از حجاج بسیاری گریستزآنکه با او کس نمی یارست زیست
بامدادی شد بر سلطان ایاسخوبیش بیحد و ملحش بی قیاس