دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
سالک راحت طلب ریحان راهپیش روح آمد به صد دل روحخواه
رفت شبلی ابتدا پیش جنیدگفت هستم پای تا سر جمله قید
با پسر میگفت یک روزی عمرطعم دین تو کی شناسی ای پسر
بوعلی طوسی امام قال وحالکرده است از میرکاریز این سؤال
برفتاد از جان خرقانی نقابدید آن شب حق تعالی را بخواب
حق تعالی عرش را چون بر فراختصد جهان پر فرشته سر فراخت
این چه شورست از تو درجان ای فریدنعره زن از صد زفان هل من مزید
آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقارمی نیارستش همی فرمود کار
حاتم طائی چو از دنیا گسستیک برادر داشت بر جایش نشست
گفت اندر پیش افلاطون کسیکان فلانی حمد میگفتت بسی
خطبهٔ در نعت و توحید خدایکرده بود انشا بزرگی رهنمای
کاملی گفتهست میباید بسیعلم و حکمت تا شود گویا کسی
این سخن نقلست از نوشین روانگفت اگر خواهی که رازت در جهان
با پسر لقمان چنین گفت ای پسرگرچه بسیاری سخن گفتم چوزر
از ارسطالیس پرسیدند رازکان چه میدانی که در عمر دراز
مصطفی گفتهست جمعی از ملکمی فرو آیند هر روز از فلک
خاشه روبی بود سرگردان راهخاشه میرفتی همه در کوی شاه
فاضل عالم فضیل آن ابر اشکگفت از پیغامبرانم نیست رشک
رهروی را چون درآمد وقت مرگلرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
کودکی میرفت و در ره میگریستکاملی گفتش که این گریه ز چیست
آن گدائی چون برست از نان و آببعد مرگ او کسی دیدش بخواب
در مناجات آن بزرگ دین شبیپیش حق میکرد آه و یاربی
آن یکی اعرابئی از عشق مستحلقهٔ کعبه درآورده بدست
بوسعید مهنه با مردان راهبود روزی در میان خانقاه