دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
چو بگذشت زو شاه شد یزدگردبه ماه سفندار مذ روز ارد
عمر سعد وقاس را با سپاهفرستاد تا جنگ جوید ز شاه
فرستادهٔ نیز چون برق و رعدفرستاد تازان به نزدیک سعد
چو بشنید سعد آن گرانمایه مردپذیره شدش با سپاهی چو گرد
بفرمود تابرکشیدند نایسپاه اندر آمد چو دریا ز جای
فرخزاد هرمزد با آب چشمبه اروندرود اندر آمد بخشم
دبیر جهاندیده را پیش خوانددل آگنده بودش همه برفشاند
یکی نامه بنوشت دیگر بطوسپر از خون دل و روی چون سندروس
وزان جایگه برکشیدند کوسز بُست و نشاپور شد تا به طوس
یکی پهلوان بود گستردهکامنژادش ز طرخان و بیژن بنام
چو ماهوی دل را برآورد گِردبدانست کو نیست جز یزدگرد
چو بشنید ماهوی بیدادگرسخنها کجا گفت او را پسر
چنین داد خوانیم بر یزدگردوگر کینه خوانیم ازین هفت گرد
کس آمد به ماهوی سوری بگفتکه شاه جهان گشت با خاک جفت
چنین تا به بیژن رسید آگهیکه ماهوی بگرفت تخت مهی
چو بیژن سپه را همه راست کردبه ایرانیان بر کمین خواست کرد
چو بگذشت سال از برم شست و پنجفزون کردم اندیشه و درد و رنج