دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
به نام خدایی که با تیره خاکبر آمیخت این جوهر جان پاک
الهی، الهی، خطا کردهایمتو بر ما مگیر آنچه ما کردهایم
رسولی که پا بر سر عرش سودز پایش سر عرش را تاج بود
الا ای جگر گوشه فرزند من،تو ای قره العین دلبند من
شنیدم که شاهی به ایران زمینسزاوار دیهیم و تاج و نگین
بهاران که خندان شدی نسترنچو مینا شدی دشت و مینو چمن
چو بنمودی از برج مه مهر چهرشدی چرخ را گرم با خاک مهر
به وقتی که باد خزان خاستیرزان را به زیور بیاراستی
کجا تاختی خسرو خاروانعنان بر زمستان گه آسمان
شبی همچو روز قیامت درازپریشان چو موی بتان طراز
سر نامه بنوشت نام خدایخدای جهانداور رهنمای
که آب روان بخش در جویباربه پرورد سرو سهی در کنار
همین قصه میکرد مرغی به باغز درد جدائیش در سینه داغ
از آن پس چو آمد به شاه آگهیکز آن دانه در صدف شد تهی
الا ایکه داری امید وصالبه یکبارگی از جدایی مثال