دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
خوشا وقت شوریدگان غمشاگر زخم بینند و گر مرهمش
تو را عشقِ همچون خودی ز آب و گلرباید همی صبر و آرام دل
چو عشقی که بنیاد آن بر هواستچنین فتنهانگیز و فرمانرواست،
شنیدم که وقتی گدازادهاینظر داشت با پادشازادهای
شنیدم که بر لحن خنیاگریبه رقص اندر آمد پری پیکری
یکی شاهدی در سمرقند داشتکه گفتی به جای سمر قند داشت
یکی تشنه میگفت و جان میسپردخنک نیکبختی که در آب مرد
چنین نقل دارم ز مردان راهفقیران منعم، گدایان شاه
شنیدم که پیری شبی زنده داشتسحر دست حاجت به حق بر فراشت
یکی در نشابور دانی چه گفتچو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟
شکایت کند نوعروسی جوانبه پیری ز داماد نامهربان
طبیبی پریچهره در مرو بودکه در باغ دل قامتش سرو بود
یکی پنجهٔ آهنین راست کردکه با شیر زورآوری خواست کرد
میان دو عم زاده وصلت فتاددو خورشید سیمای مهتر نژاد
به مجنون کسی گفت کای نیک پیچه بودت که دیگر نیایی به حی؟
یکی خرده بر شاه غزنین گرفتکه حسنی ندارد ایاز ای شگفت
قضا را من و پیری از فاریابرسیدیم در خاک مغرب به آب
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیستبر عارفان جز خدا هیچ نیست
رئیس دهی با پسر در رهیگذشتند بر قلب شاهنشهی
ثنا گفت بر سعد زنگی کسیکه بر تربتش باد رحمت بسی
یکی را چو من دل به دست کسیگرو بود و میبرد خواری بسی
اگر مردِ عشقی کمِ خویش گیرو گرنه رهِ عافیت پیش گیر
شکر لب جوانی نی آموختیکه دلها در آتش چو نی سوختی
کسی گفت پروانه را کای حقیربرو دوستی در خور خویش گیر