دفتر شعر
۲۸ شعر در این دفتر
ز خاک آفریدت خداوند پاکپس ای بنده افتادگی کن چو خاک
یکی قطره باران ز ابری چکیدخجل شد چو پهنای دریا بدید
جوانی خردمندِ پاکیزهبومز دریا بر آمد به دربندِ روم
شنیدم که وقتی سحرگاه عیدز گرمابه آمد برون بایزید
شنیدستم از راویان کلامکه در عهد عیسی علیهالسلام
فقیهی کهن جامهٔ تنگدستدر ایوان قاضی به صف بر نشست
یکی پادشهزاده در گنجه بودکه دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
شکر خندهای انگبین میفروختکه دلها ز شیرینیش میبسوخت
شنیدم که فرزانهای حق پرستگریبان گرفتش یکی رند مست
سگی پای صحرانشینی گزیدبه خشمی که زهرش ز دندان چکید
بزرگی هنرمند آفاق بودغلامش نکوهیده اخلاق بود
کسی راه معروف کرخی بجستکه بنهاد معروفی از سر نخست
طمع برد شوخی به صاحبدلینبود آن زمان در میان حاصلی
ملک صالح از پادشاهان شامبرون آمدی صبحدم با غلام
یکی در نجوم اندکی دست داشتولی از تکبر سری مست داشت
به خشم از ملک بندهای سربتافتبفرمود جستن کسش در نیافت
ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوشیکی را نباح سگ آمد به گوش
گروهی برآنند از اهل سخنکه حاتم اصم بود، باور مکن
عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شب خیز بود
یکی را چو سعدی دلی ساده بودکه با ساده رویی در افتاده بود
شنیدم که لقمان سیهفام بودنه تنپرور و نازکاندام بود
شنیدم که در دشتِ صنعا جنیدسگی دید برکنده دندانِ صید
یکی بربطی در بغل داشت مستبه شب در سَرِ پارسایی شکست
شنیدم که در خاکِ وَخش از مهانیکی بود در کنجِ خلوت نهان