دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
شبی زیت فکرت همی سوختمچراغ بلاغت می افروختم
مرا در سپاهان یکی یار بودکه جنگاور و شوخ و عیار بود
یکی آهنین پنجه در اردبیلهمی بگذرانید پیلک ز پیل
شبی کُردی از دردِ پهلو نخفتطبیبی در آن ناحیت بود و گفت
یکی روستایی سقط شد خرشعلم کرد بر تاک بستان سرش
شنیدم که دیناری از مفلسیبیفتاد و مسکین بجستش بسی
فرو کوفت پیری پسر را به چوببگفت ای پدر بی گناهم مکوب
بلند اختری نام او بختیارقوی دستگه بود و سرمایهدار
یکی پیرِ درویش در خاک کیشچه خوش گفت با همسر زشت خویش
چنین گفت پیش زغن کرکسیکه نبود ز من دوربینتر کسی
چه خوش گفت شاگرد منسوج بافچو عنقا بر آورد و پیل و زراف
شتر بچه با مادر خویش گفت:«پس از رفتن، آخر زمانی بخفت»
عبادت به اخلاص نیت نکوستوگر نه چه آید ز بی مغز پوست؟
شنیدم که نابالغی روزه داشتبه صد محنت آورد روزی به چاشت
سیهکاری از نردبانی فتادشنیدم که هم در نفس جان بداد