دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد
مرا حاجیی شانهٔ عاج دادکه رحمت بر اخلاق حجاج باد
یکی پر طمع پیش خوارزمشاهشنیدم که شد بامدادی پگاه
یکی را تب آمد ز صاحبدلانکسی گفت شِکَّر بخواه از فلان
چه آوردم از بصره دانی عجبحدیثی که شیرین تر است از رطب
شکم صوفیی را زبون کرد و فرجدو دینار بر هر دوان کرد خرج
یکی نیشکر داشت بر طَبقَریچپ و راست گردیده بر مشتری
یکی را ز مردان روشن ضمیرامیر ختن داد طاقی حریر
یکی نانخورش جز پیازی نداشتچو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
یکی گربه در خانهٔ زال بودکه برگشته ایام و بدحال بود
یکی طفل دندان برآورده بودپدر سر به فکرت فرو برده بود
شنیدم که صاحبدلی نیکمردیکی خانه بر قامت خویش کرد
یکی سلطنت ران صاحب شکوهفرو خواست رفت آفتابش به کوه
کمال است در نفس مرد کریمگرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟
شنیدم ز پیران شیرین سخنکه بود اندر این شهر پیری کهن