دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
نفس مینیارم زد از شکر دوستکه شکری ندانم که در خورد اوست
جوانی سر از رای مادر بتافتدل دردمندش به آذر بتافت
ببین تا یک انگشت از چند بندبه صنع الهی به هم در فگند
ملک زادهای ز اسب ادهم فتادبه گردن درش مهره بر هم فتاد
شب از بهر آسایش توست و روزمه روشن و مهر گیتیفروز
نداند کسی قدر روز خوشیمگر روزی افتد به سختی کشی
شنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبان
یکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بود
برهنه تنی یک درم وام کردتن خویش را کسوتی خام کرد
یکی کرد بر پارسایی گذربه صورت جهود آمدش در نظر
ز ره باز پس ماندهای میگریستکه مسکین تر از من در این دشت کیست؟
فقیهی بر افتاده مستی گذشتبه مستوری خویش مغرور گشت
سرشتهست بارئ شفا در عسلنه چندان که زور آورد با اجل
نخست او ارادت به دل در نهادپس این بنده بر آستان سر نهاد
بتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت منات