دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
چون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بیسروسامانی
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهامخارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
ساقی بده پیمانهای زآن می که بیخویشم کندبر حسن شورانگیز تو عاشقتر از پیشم کند
با دل روشن در این ظلمتسرا افتادهامنور مهتابم که در ویرانهها افتادهام
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهینه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
این سوز سینه شمع شبستان نداشته استوین موج گریه سیل خروشان نداشته است
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبیتو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچیدهامشاخه تاکم به گرد خویشتن پیچیدهام
همچو نی مینالم از سودای دلآتشی در سینه دارم جای دل
در پیش بیدردان چرا فریاد بیحاصل کنمگر شِکوهای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
نداند رسم یاری بیوفا یاری که من دارمبه آزار دلم کوشد دلآزاری که من دارم
تابد فروغ مهر و مه از قطرههای اشکباران صبحگاه ندارد صفای اشک
گر به چشم دل جانا جلوههای ما بینیدر حریم اهل دل جلوه خدا بینی
زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنمچو غنچه تنگدل از رنگ و بوی خویشتنم
خیالانگیز و جانپرور چو بوی گل سراپایینداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بر جگر داغی ز عشق لالهرویی یافتمدر سرای دل بهشت آرزویی یافتم
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیستوآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
هرچند که در کوی تو مسکین و فقیریمرخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
چو نی به سینه خروشد دلی که من دارمبه ناله گرم بود محفلی که من دارم
با عزیزان درنیامیزد دل دیوانهامدر میان آشنایانم ولی بیگانهام
ز گرمی بینصیب افتادهام چون شمع خاموشیز دلها رفتهام چون یاد از خاطر فراموشی
در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهموگر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم