دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
لاله داغدیده را مانمکشت آفت رسیده را مانم
ز جام آینهگون پرتو شراب دمیدخیال خواب چه داری؟ که آفتاب دمید
آن که سودازده چشم تو بوده است منموآن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم
رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوزغرق گل است بسترم از بوی او هنوز
اشک سحر زداید از لوح دل سیاهیخرم کند چمن را باران صبحگاهی
آتشینخوی مرا پاس دل من نیست نیستبرق عالمسوز را پروای خرمن نیست نیست
دل من ز تابناکی به شراب ناب ماندنکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
چو گل ز دست تو جیب دریدهای دارمچو لاله دامن در خون کشیدهای دارم
به گوش همنفسان آتشین سرودم منفغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟
ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟
مرغ خونین ترانه را مانمصید بیآب و دانه را مانم
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یادشعله دیدم سرکشیهای توام آمد به یاد
ما نقد عافیت به می ناب دادهایمخار و خس وجود به سیلاب دادهایم
گر شود آن روی روشن جلوهگر هنگام صبحپیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح
ما را دلی بود که ز دنیای دیگر استماییم جای دیگر و او جای دیگر است
چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟چو طاقت از دل بیتاب من گریزانی ؟
سزای چون تو گلی گرچه نیست خانه مابیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
شب یار من تب است و غم سینهسوز همتنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
در چمن چون شاخ گل نازکتنی افتاده استسایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است
ما نظر از خرقهپوشان بستهایمدل به مهر بادهنوشان بستهایم
چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر استدل آزادهام از صبح طربناکتر است
شب این سر گیسوی ندارد که تو داریآغوش گل این بوی ندارد که تو داری
مردم از درد و نمیآیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز
خاطر بیآرزو از رنج یار آسوده استخار خشک از منت ابر بهار آسوده است