دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمینتن منهر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من
یاد ایامی که در گلشن، فغانی داشتمدر میان لاله و گل، آشیانی داشتم
بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستیدشمنیها کرد با من در لباس دوستی
دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتمهر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم
عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ استهرکه از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
چون شمع نیمهجان به هوای تو سوختیمبا گریه ساختیم و به پای تو سوختیم
یافتم روشندلی از گریههای نیمشبخاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب
شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشتدمیده پرتو مهتاب از بناگوشت
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیمکار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
از صحبت مردم دل ناشاد گریزدچون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد
او را به رنگ و بوی نگویم نظیر نیستگلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیستعمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟
تا گریزان گشتی ای نیلوفریچشم از برمدر غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم
دوش تا آتش می از دل پیمانه دمیدنیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید
عیبجو دلدادگان را سرزنشها میکندوای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند
تا قیامت میدهد گرمی به دنیا آتشمآفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم
همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرابیزبانم همزبانی همچو من باید مرا
سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپیدبه ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید
همراه خود نسیم صبا میبرد مرایا رب چو بوی گل به کجا میبرد مرا؟
منع خویش از گریه و زاری نمیآید ز منطفل اشکم خویشتنداری نمیآید ز من
ساختم با آتش دل لالهزاری شد مراسوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا