دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویشبه دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش
دگر ز جان من ای سیمبر چه میخواهی؟ربودهای دل زارم، دگر چه میخواهی؟
بس که جفا ز خار و گل دید دلِ رمیدهامهمچو نسیم از این چمن پایْ برون کشیدهام
رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین استنشان قافلهسالار عاشقان این است
تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟ندیدهای شب من تاب و تب چه میدانی؟
گرچه روزی تیرهتر از شام غم باشد مرادر دل روشن صفای صبحدم باشد مرا
نی افسردهای هنگام گل روید ز خاک منکه برخیزد از آن نی نالههای دردناک من
بیروی تو راحت ز دل زار گریزدچون خواب که از دیده بیمار گریزد
به سوی ما گذار مردم دنیا نمیافتدکسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمیافتد
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنندرهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
ز کینه دور بود سینهای که من دارمغبار نیست بر آیینهای که من دارم
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بیحاصلم؟
وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟ناله مستانه دلهای غمپرورد کو؟
دل زودباورم را به کرشمهای ربودیچو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیستسرو چمنم شکوهای از خار و خسم نیست
هرشب فزاید تاب و تب منوای از شب من وای از شب من
حال تو روشن است دلا از ملال توفریاد از دلی که نسوزد به حال تو
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنممن نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
من کیستم ز مردم دنیا رمیدهایچون کوهسار پای به دامن کشیدهای
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کندیار عاشقسوز ما ترک دلآزاری کند
ستاره شعلهای از جان دردمند من استسپهر آیتی از همت بلند من است
چون صبح نودمیده صفا گستر است اشکروشنتر از ستاره روشنگر است اشک
نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشببیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب