دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
بیا ای که عمرت به هفتاد رفتمگر خفته بودی که بر باد رفت؟
شبی در جوانی و طیب نعمجوانان نشستیم چندی بهم
کهنسالی آمد به نزد طبیبز نالیدنش تا به مردن قریب
جوانا ره طاعت امروز گیرکه فردا جوانی نیاید ز پیر
شبی خوابم اندر بیابان فیدفرو بست پای دویدن به قید
قضا زندهای را رگ جان بریددگر کس به مرگش گریبان درید
فرو رفت جم را یکی نازنینکفن کرد چون کرمش ابریشمین
یکی پارسا سیرت حق پرستفتادش یکی خشت زرین به دست
میان دو تن دشمنی بود و جنگسر از کبر بر یکدگر چون پلنگ
شبی خفته بودم به عزم سفرپی کاروانی گرفتم سحر
خبر داری ای استخوانی قفسکه جان تو مرغی است نامش نفس؟
ز عهد پدر یادم آید همیکه باران رحمت بر او هر دمی
یکی برد با پادشاهی ستیزبه دشمن سپردش که خونش بریز
یکی مال مردم به تلبیس خوردچو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
همی یادم آید ز عهد صغرکه عیدی برون آمدم با پدر
یکی غله مرداد مه توده کردز تیمار دی خاطر آسوده کرد
یکی متفق بود بر منکریگذر کرد بر وی نکو محضری
زلیخا چو گشت از می عشق مستبه دامان یوسف در آویخت دست
پلیدی کند گربه بر جای پاکچو زشتش نماید بپوشد به خاک
غریب آمدم در سواد حبشدل از دهر فارغ سر از عیش خوش
یکی را به چوگان مه دامغانبزد تا چو طبلش بر آمد فغان
به صنعا درم طفلی اندر گذشتچه گویم کز آنم چه بر سر گذشت