دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوموز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
کس بهره از آن تازه بر و دوش نداردکاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مراآسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا
در جام فلک باده بیدردسری نیستتا ما به تمنا لب خاموش گشاییم
هزار شکر که از رنج زندگی آسودوجود خسته و جان ستم کشیده من
جز کوی تو جایی من آواره ندارمجولانگه برق است ولی چاره ندارم
هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی استچو برق میروی از آشیان ما به کجا؟
چشم تو نظر بر من بیمایه فکنده استبر کلبهٔ درویش هما سایه فکنده است
نرمنرم از چاک پیراهن تنش را بوسه دادسوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیستهست خون دل اگر باده به مینایم نیست
چاره من نمیکنی چون کنم و کجا برم؟شکوه بینهایت و خاطر ناشکیب را
به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا؟سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید
چو من ز سوز غمت جان کس نمیسوزدکه عشق خرمن اهل هوس نمیسوزد
نیلگونچشم فریبانگیز رنگآمیز توچون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری
از خون دل چو غنچهٔ گل پاکدامنانمستانه می کشیده و مستور بودهاند
تا بر آمد صبح پیری پایم از رفتار ماندکیست تا برگیرد و در سایه تاکم برد