دفتر شعر
۴ شعر در این دفتر
بیا تا برآریم دستی ز دلکه نتوان برآورد فردا ز گل
سیه چَردهای را کسی زشت خواندجوابی بگفتش که حیران بماند
مُغی در به روی از جهان بستهبودبتی را به خدمت میان بستهبود
شنیدم که مستی ز تاب نبیدبه مقصورهٔ مسجدی در دوید