دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
جهد کن در بیخودی خود را بیابزود تر والله اعلم بالصواب
منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشقاین نشه بمن نیست اگر با دگری هست
فرد را ربط جماعت رحمت استجوهر او را کمال از ملت است
از چه رو بر بسته ربط مردم استرشته ی این داستان سر در گم است
در جهان کیف و کم گردید عقلپی به منزل برد از توحید عقل
مرگ را سامان ز قطع آرزوستزندگانی محکم از لاتقنطوا ست
سر حق تیر از لب سوفار گفتتیغ را در گرمی پیکار گفت
شاه عالمگیر گردون آستاناعتبار دودمان گورگان
تارک آفل براهیم خلیلانبیا را نقش پای او دلیل
بود انسان در جهان انسان پرستناکس و نابود مند و زیر دست
شد اسیر مسلمی اندر نبردقائدی از قائدان یزد جرد
بود معماری ز اقلیم خجنددر فن تعمیر نام او بلند
هر که پیمان با هوالموجود بستگردنش از بند هر معبود رست
جوهر ما با مقامی بسته نیستباده ی تندش بجامی بسته نیست
آنچنان قطع اخوت کرده اندبر وطن تعمیر ملت کرده اند
در بهاران جوش بلبل دیدهایرستخیز غنچه و گل دیدهای
ملتی را رفت چون آئین ز دستمثل خاک اجزای او از هم شکست
عهد حاضر فتنه ها زیر سر استطبع ناپروای او آفت گر است
در شریعت معنی دیگر مجوغیر ضو در باطن گوهر مجو
سائلی مثل قضای مبرمیبر در ما زد صدای پیهمی
می گشایم عقده از کار حیاتسازمت آگاه اسرار حیات
با تو آموزم زبان کائناتحرف و الفاظ است اعمال حیات
ای که با نادیده پیمان بستهایهمچو سیل از قید ساحل رستهای
کودکی را دیدی ای بالغ نظرکو بود از معنی خود بی خبر