دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشقکه در حرم خطری از بغاوت خرد است
پیر رومی مرشد روشن ضمیرکاروان عشق و مستی را امیر
ای امیر خاور ای مهر منیرمی کنی هر ذره را روشن ضمیر
تا نبوت حکم حق جاری کندپشت پا بر حکم سلطان میزند
حکمت ارباب دین کردم عیانحکمت ارباب کین را هم بدان
نکته ئی میگویم از مردان حالامتان را «لا» جلال «الا» جمال
چیست فقر ای بندگان آب و گلیک نگاه راه بین یک زنده دل
مردِ حُر، محکم ز وِردِ «لاتَخَف»ما به میدانْ سر به جَیب، او سر به کف
نکته ها از پیر روم آموختمخویش را در حرف او واسوختم
ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگزیستن تا کی چنان بی آب و رنگ
می کند بند غلامان سخت ترحریت می خواند او را بی بصر
ای در و دشت تو باقی تا ابدنعره «لا قیصر و کسری» که زد
آدمیت زار نالید از فرنگزندگی هنگامه بر چید از فرنگ
ای تو ما بیچارگان را ساز و برگوا رهان این قوم را از ترس مرگ
ای ز خود پوشیده خود را بازیابدر مسلمانی حرامست این حجاب
شهر کابل خطهٔ جنت نظیرآب حیوان از رگ تاکش بگیر
بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد استدرون پردهٔ او نغمه نیست فریاد است
از نوازشهای سلطان شهیدصبح و شامم ، صبح و شام روز عید
رازدان خیر و شر گشتم ز فقرزنده و صاحب نظر گشتم ز فقر
خیزد از دل ناله ها بی اختیارآه ! آن شهری که اینجا بود پار
لاله بهر یک شعاع آفتابدارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب
قندهار آن کشور مینو سواداهل دل را خاک او خاک مراد
تربت آن خسرو روشن ضمیراز ضمیرش ملتی صورت پذیر
ای قبای پادشاهی بر تو راستسایهٔ تو خاک ما را کیمیاست