دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
وجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
دردی به دل رسید که آرام جان برفتوان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت
به اتّفاق، دگر دل به کَس نباید دادزِ خستگی که درین نوبت اتّفاق افتاد
به هیچ باغ نبود آن درخت مانندشکه تندباد اجل بیدریغ برکندش
دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟یتیم خسته که از پای برکند خارش؟
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمینبر زوال ملک مُستَعصِم امیرالمؤمنین
غریبان را دل از بهر تو خونستدل خویشان نمیدانم که چونست