دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
ای گرفتار تعصب ماندهدایما در بغض و در حب مانده
چون عمر پیش اویس آمد به جوشگفت افکندم خلافت در فروش
چونک آن بدبخت آخر از قضاناگهان آن زخم زد بر مرتضا
مصطفا جایی فرود آمد به راهگفت آب آرند لشگر را ز چاه
خورد بر یک جایگه روزی بلالبر تن باریک صد چوب و دوال
گر علی بود و اگر صدیق بودجان هر یک غرقهٔ تحقیق بود
زو یکی پرسید کای صاحب قبولتو چه میگویی ز یاران رسول
سید عالم بخواست از کردگارگفت کار امتم با من گذار