دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
هر که سلطان مریدِ او باشدگر همه بد کند، نکو باشد
خواجه با بندهٔ پریرخسارچون در آمد به بازی و خنده
کوته نکنم ز دامنت دستور خود بزنی به تیغِ تیزم
چو در چشمِ شاهد نیاید زرتزر و خاکْ یکسان نماید برت
نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتیرویکه یادِ خویشتنم در ضمیر میآید
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰشگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
دیر آمدى، اى نگار سرمستزودت ندهیم دامن از دست
یارِ دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مدهکه مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
هر که بی او به سر نشاید بردگر جفایی کند، بباید برد
آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات میخورَددر شکرش نگه کند هر که نَبات میخورَد
اَمْرَد آن گه که خوب و شیرین استتلخ گفتار و تندخوی بود
و اِنْ سَلِمَ اْلإنسانُ مِنْ سُوءِ نَفْسِهِفَمِنْ سُوءِ ظَنِّ الْمُدَّعی لَیْسَ یَسْلَمُ
عَلیالصَّباح به رویِ تو هر که برخیزدصباحِ روزِ سلامت بر او مَسا باشد
نگارِ من چو در آید به خندهٔ نمکیننمک زیاده کند بر جراحتِ ریشان
گل به تاراج رفت و خار بماندگنج برداشتند و مار بماند
ظَمَأٌ بِقَلْبی لا یَکادُ یُسیغُهُرَشْفُ الزُّلالِ وَلَوْ شَرِبْتُ بُحُوراً
مُعَلّمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عِتاب و ستمگری آموخت
گر تضرع کنی و گر فریاددزد زر باز پس نخواهد داد
وَ رُبَّ صَدیقٍ لامَنی فی وِدادِهااَلَم یَرَها یَوماً فَیوضِحَ لی عُذری
در چشم من آمد آن سهیسرو بلندبربود دلم ز دست و در پای فکند
جوانی پاکباز و پاکرو بودکه با پاکیزهرویی در گرو بود