دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
تا نباشی حریف بی خردانکه نکو کار بد شود زبدان
بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزدنگاری کز دو یاقوتش همه شهد و شکر ریزد
در ملک برو هیچ کس نیست برابرسودا چه پزی بیهده؟ طوبی و سپیدار!
هم گنج داری هم خدم بیرون از جه از کتم عدم.بر فرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم
هر عصایی نه اژدها باشدهر گیاهی نه کیمیا باشد
سبُک تَگی که نگردد ز سُم او بیداراگرش باشد بر پشتِ چشمِ خفته گذر
همیشه باد سر و دیده بداندیشانیکی بریده به تیغ و یکی خلیده به تیر
صد روح درآویخته از دامن قرطهصد روز برانگیخته از گوشه شب پوش
بد کاستن و نیک فزودن بایدزیرا که همیکشت درودن باید
گر چرخفلک خصم تو باشد تو به حجتبا چرخ بکوشی به همه حال و برآیی
این منم یافته مقصود و مراد دل خویشاز حوادث شده بیگانه و با دولت، خویش؟
رضا ندادی جز صبح در جهان نمامرها نکردی جز مشک بر زمین غماز