دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
امروز ای غلام به از عیش کار نیستبرگیر زین ز رخش که روز شکار نیست
ای زلف تیره سایهٔ بال فرشتهاییا از سواد دیدهٔ حورا سرشتهای
ای زلف دانمت ز چه دایم مشوّشیزآنرو مشوّشی که معلق در آتشی
شاهی که بر سرست ز لولاک افسرشتشریف کبریاست ز دادار در برش
خیزید و یک دو ساغر صهبا بیاوریدساغر کمست یک دو سه مینا بیاورید
زاهدا چندی بیا با ما به خلوت یار باشصحبت احرار بشنو محرم اسرار باش
اکنون که گل افروخته آتش به گلستانافروخت نباید دگر آتش به شبستان
سحر دیر مغان را در گشودنددری از خلد برکشورگشودند
خلق موتی را همین تنها نه احیا ساختندهر گیاهی را ز شادی خضر گویا ساختند
ای زلف نگار من از بس که پریشانیسرتا به قدم مانا سامان مرا مانی
برشد سپیدهدم چو ازین دشت لاجوردمانند گردباد یکی طشتِ گِرد گَرد
بالای تو سروست نه یک باغ نهالستابروی تو طاقست نه یک جفت هلالست
ای کرده سیه چشم تو تاراج دل و جاناز فتنهٔ ترک تو جهانی شده ویران
غُرّهٔ شوال شد طرّهٔ دلدار کوتهنیت عید را ساغر سرشار کو