دفتر شعر
۴ شعر در این دفتر
بعد از آن مرغانِ دیگر سر به سرعذرها گفتند، مشتی بیخبر
پادشاهی بود بس صاحبجمالدر جهانِ حُسن، بیمثل و مثال
گفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسول
چون ایاز از چشم بد رنجور شدعافیت از چشمِ سلطان دور شد