دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
سخنش را ز بس لطافت و ظرفصدمت صوت نی و زحمت حرف
هم جلیلست با حجاب جلالهم دلیلست با نقاب دلال
سرِّ قرآن قران نکو داندزو شنو زانکه خود همو داند
ای ز دریا به کف کف آوردهوز مَلک صورت صف آورده
رهبر است او و عاشقان راهیرسن است او و غافلان چاهی
بهر یک مشت کودک از وسواسنامش اعشار کردهای و اخماس
باش تا روز عرض بر یزدانگلهٔ جان تو کند قرآن
کی چشی طعم و لذّت قرآنچون زبان بردی و نبردی جان
مر جُنُب را به امر یزدانشپس نه مهجور کرد قرآنش
در طریقی که شرط جان سپریستنعرهٔ بیهده خری و تریست
پدر آدم اندرین عالمهست از آن دم که زادهٔ مریم
انبیا راستانِ دین بودندخلق را راه راست بنمودند