دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
علم سوی در آله بردنه سوی مال و نفس و جاه برد
آن شنیدی که ابلهی برخاستسرگذشت از مخنثی درخواست
رافضی را عوام در تف کینمیزدند از پی حمیّت دین
از عمل مرد علم باشد دورمثل این مهندس و مزدور
آن یکی خیره ز اشتری پرسیدکه مر او را چنان مسخّر دید
شبلی آنگه که کرد از خود صیدبود روزی به نزد پیر جُنید
شبلی از پیر روزگار جُنیدکرد نیکو سؤالی از پی صید
دلبرِ جانربای، عشق آمدسر بُر و سِرنمای، عشق آمد
عاشقی را یکی فسرده بدیدکه همی مُرد و خوش همی خندید
دل خریدار نیست جز غم راآن بنشنیده ای که آدم را
صورت عشق و عقل گفتار استمعنی آنرا محکّ و معیارست
این چنین خواندهام که در بغدادبود مردی و دل ز دست بداد
رفت وقتی زنی نکو در راهشده از کارهای مرد آگاه
دعوی عشق و عقل گفتارستمعنی عقل و عشق کردارست
در بهشت از نه اکل و شُربستیکی ترا زی نماز قربستی
جد زند بوسه بر ستانهٔ دلهزل نبود کلیدِ خانهٔ دل
از دَرِ تن که صاحب کُلهستتا به دل صدهزار ساله رهست
دل قوی کند ز زحمت و بیمجز شراب مفرّح تسلیم
چون نهان شد ز بهر سود زمینآتشِ آسمان ز دود زمین